ذکر مصائب ماجرای دیر راهب و سر سیدالشهدا علیهالسلام
دیـد راهـب به ره شـام، پـریـشانی چند دستِ بسته ز قـفـا، سر به گریبانی چند خون به دل، جمله ز جور فلک کجرفتار موکنان، مویهکنان، موی پریشانی چند دید عیسی نـفـسی بسته به زنجـیر جـفا همرهش، غمزده و خسته و نالانی چند از پس قـافـلـه، اطـفـال پـریـشـانی دیـد پـابـرهـنـه به سـر خـار مـغـیـلانی چند شامگـه بـود ولی صـبـح امـیـدش بدمـید شد عیان تا به سنان، مهر درخشانی چند سر شاه شـهـدا را به سـنان دیـد که بود جـاری از لـعـل لـبـش، آیـۀ قـرآنی چند داد زر، زرطلـبان را و سر شاه گرفت سوی دِیْـر آمد و با نـاله و افـغـانی چند شست با مُشک و گلاب، آن رخ و لعل چو عقیق ریخت از دیده به دامان، دُر غلتانی چند همچو آن عاشق دلداده که بیند معشوق گفت کای گِرد رُخت، صفزده حیرانی چند! کیستی؟ وز چه جدا گشته ز پیکر، سر تو؟ که شدی دستخـوش فـرقـۀ نادانی چند پاسـخـش داد: منم سـبـط رسـول مـدنی گـشتهام کـشـته ز بیداد هـوسرانی چند ناگهان هودجی آمد ز سما، سوی زمین فـاطـمه آمد و با حوری و غـلمانی چند لعل نوشین بگشود و به سر کشتۀ عشق ریخت از دُرج گهر، لعل بدخشانی چند گفت کای سرو چمانِ چمن باغ رسول! داشتی همره خود، سرو خـرامانی چند آخر از غارت گلچین، چه رسیدت؟ ای گل! گریَم از هجر تو یا غنچۀ خندانی چند؟ کسوت فقر به عشق تو به بر کرد «صفا» دست حـاجت نبَرد بر در عـریانی چند |